کریستُفکُلمب

خرید بک لینک

چندروزه که ابوی و والده به اتفاق رفتند سفر. اجازه بدید بشمارم... آهان... پنج روزه که رفتند. حالا رفتم توی تراس لباس پهن کنم. بعد یهو یادم اومد که توی این پنجروز گلدونا رو آب ندادم.

والده شونصدبار به ما توصیه کرده بود که؛ «یادت نره اینارو هر دو روز یه بار باید آب بدی و اونا رو هر روز باید آب بدی و ... » و من بدون اینکه هیچ توجهی به حرفاش داشته باشم، میگفتم؛ «برو بابا ولمون کن.» آخه از خواب بیدارم کرده بود و داشت توصیههای ضروری رو بدون آمادگی قبلی فرو میکرد تو گوش من. منم چون خیلی آدم مسئولیتپذیری هستم، معمولا از هیشکی هیچ مسئولیتی قبول نمیکنم. در اون لحظه اما تو عمل انجام شده قرار گرفتم و با دیدن گلدونا، به خودم گفتم که« شرم بر تو باد... مگه تو دین نداری؟ مگه ازاده نیستی؟ مگه تو مسلمون نیستی؟ چجوری راضی میشی آب بخوری و این گلا(گلها) تشنه بمونند؟»

این بود که واقعا متاثر شدم و مثل یه پدر عیاش و بیمسئولیت که بعد از عمری «کون لقش» گفتن، یهو به خودش اومده و از مسئولیت خطیرش نسبت به بچههاش آگاه شده، دوییدم اون یاروئه که مخصوص آب دادن گلاست(و اسمش رو بلد نیستم) رو آوردم و به عزیزانم جان دگری بخشیدم.

با تبسمی بر لب داشتم بر میگشتم به آشپزخونه که فهمیدم کنار تلویزیون و توی آشپزخونه هم گل داریم و وقتی رفتم توی اتاق آخریه(اتاق سابق خودم) دیدم که اوففف... چرا انقد ما گل داریم؟

حقیقتا مدت زیادی بود که توی این اتاق رو ندیده بودم. چون کاملا اون سوی خونه واقع شده و من ابدا کاری با اون سوی خونه ندارم. دستشویی و حموم و آشپزخونه و اتاق خودم همش همین طرف خونهست. کلی گلدون قلمه زده شده و کلی کاکتوس کف زمین و رو قفسهی کمد و میزها چیده شده که نمیدونم حکمتش چیه. اتاق بیشتر از اونکه شبیه اتاق باشه، شبیه گلخونه و انباری بود. یه ربع طول کشید تا همه گلا رو آب بدم. با اون همه گلدون که آب دادم، دیگه حسی فراتر از پدر بودن داشتم؛ احساس میکردم از معراج برگشتم.


از این یکی بیشتر از همه خوشم اومد. ۴ ماه دیگه که بذارم موآم بلند شه، میتونم اینجوری ببافمشون؛ Click

همه رو برق، ما رو گاز ادیسون...

ما را در سایت همه رو برق، ما رو گاز ادیسون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 154 تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 8:30

صفحه بندی