همه رو برق، ما رو گاز ادیسون

خرید بک لینک
وقتی چیزی او را در ذهنم تداعی میکند، گویی درون رویایی از او غرق میشوم که یا تصور محالاتی از آینده است و یا مروری از گذشته و این خیالات آنچنان عمیقاند که از محیط اطراف غایبم میکنند، از آنچه در پیرامونم میگذرد، و گاه حتی بدنم را به واکنشی فیزیولوژیکی برمیانگیزاند، در ابتدا هیجانزده میشوم، خاطرات به صورت آبشاری بلند در ذهنم فرود میآیند، کلماتی که به او میگفتم و شکسپیر درونم مشغول ستایش کردن او میشد، جوری که با دو دست، یکی از دستهایش را میگرفتم (یک دست زیر، یک دست رو) یا اینکه حین حرف زدن هر چندثانیه یک بار از دیدنش جوری هیجانزده میشدم که نمیتوانستم جلوی بوسیدن یا بغلکردنش را بگیرم، یا این که حس میکردم وزنهی آهنی سنگینی درون سینهام وجود دارد و به سمت بزرگترین آهنربای جهان که او باشد، کشیده میشوم و...حین نوشتن این خاطرات، سرعت نوشتنم چندبرابر میشود، چرا که همه چیز به هم پیوستهاست و همه به دنبال هم میآیند، گویی با مرور کردن، دوباره آنها را زیست میکنم. بعد از آن، جایی که خودم نمیتوانم بفهمم کجاست، آبشار متوقف میشود، شاید خاطرات با لحظهی حال پیوند میخورند یا به سمت رویابافی در آینده پیش میروند، در هر صورت، به اینجا که میرسد، همه چیز آهسته میشود، شاید هر چند دقیقه یا حتی هر چند ساعت فقط یک جمله بنویسم، بدنم سست میشود، گاهی به اشک پیوند میخورد و گاهی به حساسیت بیشتر نسبت به احساس سرما، و اغلب هر دو با هم. ابروها و چشمهایم به پایین میافتند، پوست صورتم چروک میشود، گویی عضلات صورت از کار افتاده باشند، تصویر خودم را در سالهای آینده تصور میکنم که همچنان زندانی این خیالبافیها هستم. سالهایی که هر لحظهاش بسیار بیشتر از لحظاتِ «واقعیت» طو همه رو برق، ما رو گاز ادیسون...ادامه مطلب

ما را در سایت همه رو برق، ما رو گاز ادیسون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 40 تاريخ: شنبه 29 مهر 1402 ساعت: 12:51

The Kiss, by Gustav Klimt[این نوشته متعلق به یک یا دو سال پیش است].صبحِ زودِ یکی از روزهای مهر ماه است، اوایل مهر ماه که آب و هوایش (در این جئوگرافیا که من هستم) همچنان زیرمجموعهی تابستان است. تهماندههای تابستانی خشک. با این حال صبح خنکیست. صبحی به غایت زیبا، چرا که من به دیدار معشوقهی خود میروم. کوچهی خلوت، آفتابِ ملایم و اریبِ اولِ صبح. من با دوچرخهی عزیزم، هدفونها در گوش، البته صرفاً از روی عادت و نه به قصد لذت. چرا که مدتهاست با هیچ نوعی از موسیقی ارتباط عاطفی خاصی برقرار نکردهام. با هیچ کتابی، متنی، آدمی، حرفی، صدایی، روزی، شبی. مدتهاست تجربهی سنتیمنتال خاصی نداشتهام، تجربهای که آن را به کلمه تبدیل کنم و با کلمهها سرخوشانه برقصم. و حدس میزنم اینها از عوارض عشق است. دقیقتر بگویم اینها از عوارض ابراز عشق به معشوق است. «اسمورودینکا»، انتزاعی بود از معشوقی واقعی که به خاطر مقدور نبودن امکان ابراز اون احساسات، تبدیل به نوشته و کلمه میشد. نامههایی که به اسمورودینکا نوشته میشد، تبلور احساساتی بود که به جای ابرازش به معشوق، یا تبدیلش به بوسه و نوازش و غیره، درونم دَم میکشید یا به عبارت دیگه شراب میشد، میشد کلمه و تخیل. اما حالا که معشوق هست، این انرژی مستقیما از طریق ستایش، بوسه و نوازش به سمت معشوق سرازیر میشه و درنتیجه نه تنها چیزی برای دَم کشیدن یا تبدیل شدن به شراب وجود نداره. بلکه اشتیاقی هم به چیزی جز معشوق نیست. برای فرد عاشق، دوپامینِ مواجههِ با معشوق از هر مخدری شدیدتره، به همین دلیل کتاب و متن و موسیقی و غیره، همه به حاشیهاند. جدای از اینها، شاید هم صرفاً افسردهحال باشم.دور نشوم، داشتم میگفتم که صبح زود است، در خلوتِ ک همه رو برق، ما رو گاز ادیسون...ادامه مطلب

ما را در سایت همه رو برق، ما رو گاز ادیسون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 58 تاريخ: سه شنبه 18 مهر 1402 ساعت: 10:54

بعد از عروسی دو هفته پیش، و خاکسپاری امروز، میتونیم بگیم که تقریبا همهی دوستان قدیمی من ازدواج کردند و همهی دوستان قدیمی مادرم، قید حیات رو زدند.امروز صبح والدینم خیلی زود از سر کار برمیگردند خونه. و من میفهمم که مرگی که چند روزی بود انتظارش رو داشتیم، رخ داده. همه آماده میشیم برای خاکسپاری. من سریع دوش میگیرم و به این فکر میکنم که چه لباسی بپوشم. با عجله کفشهام رو واکس میزنم. و همینطور در حالت آمادهباش منتظر میمونیم. تعلیق عجیبیه. هنوز کارهای اداری بیمارستان متوفی انجام نشده. حتی امکان داره که خاکسپاری به فردا موکول بشه.بالاخره بعد از نیم ساعت تلفن مادرم زنگ میخوره و میفهمیم که کارها انجام شده و امروز قطعاً خاکسپاری انجام میشه. و من نمیدونم واس چی استرس دارم. از سرد بودن انگشتهای دستهام و پاهام این رو متوجه میشم.به نظرم رسم و رسوم مراسم خاکسپاری چیز آشغالیه. حداقل برای من، تسلی از مواجهه با مرگ نزدیکانم، در کنار انبوهی از آدمهای غریبه و آشناهای دور اتفاق نمیافته. وقتی خودم رو به عنوان میزبان چنین مراسمی تصور میکنم، اول از همه احساس خستگی و کوفتگی و سردرد به نظرم میاد. حالا مادرم این ماموریت رو داره که خبر خاکسپاری صمیمیترین دوستش رو با تلفن به دوستان دورتر یا آشنایان مرتبط برسونه. این هم یکی دیگه از کارهاییه که حتی تصور انجامش هم بهم احساس کوفتگی میده. این طور مواقع از گفتن حرفهای کلیشهای بیزارم، از فکر به Ritual.بهترین خاکسپاریها مربوط به افراد کهنساله؛ کسانی که سالها زمینگیر بودند و تقریبا همه نسبت به مرگ فرد رضایتی نسبی دارند، کسی توی خاکسپاری مویه نمیکنه، کسی از این مرگ شوکه نمیشه، غم بزرگی به اطرافیان تحمیل نمیشه و تقریبا همه از همه رو برق، ما رو گاز ادیسون...ادامه مطلب

ما را در سایت همه رو برق، ما رو گاز ادیسون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: سه شنبه 18 مهر 1402 ساعت: 10:54

The Twisted Faces of Johan Van Mullemدیشب ۲۲:۳۰ خوابیدم و صبح رأس ۰۵:۰۰ بیدار شدم.تا نیم ساعت داشتم به این فکر میکردم که «آخه چرا انقدر زود بیدار شدم؟» و سعی داشتم با تقدیر خویش بجنگم. وقتی از تقدیرم -یعنی همان بیداری- شکست خوردم، کمی مطالعه کردم تا سواد و آگاهی و معلومات و اطلاعات خویش را بالا ببرم تا سطحی نباشم.منتظر بودم خورشید کمی بیشتر گرم شود تا موقع دویدن یخ نزنم. ترسم از سرما در همان چند کیلومتر اول از بین رفت، چرا که علیرغم دیرعرق بودنم (دیرعرق در لغتنامهی بِهخُدا به کسی گفته شده است که دیر و کم عرق میکند)  داشتم عرق میکردم و حتی نیاز به سوئیشرت هم نداشتم. حین دویدن تمرکزم روی نفس کشیدن از بینی بود و این تلاش، خود نوعی مراقبه است. بیشترین زمانی که به فرایند تنفس (و دستگاههای ذیربط آن شامل دم و بازدم) توجه دارم، حین همین دویدن است. در انتها بیاینکه تلاشی کرده باشم یا توجهی، رکورد ۶ کیلومتر خودم را در ۲۹ دقیقه زدم و رفتم برای صبحانه، یک لیوان چایی و یک لیوان شیر را با هم قاطی کرده، جرعه به جرعه نوشیدم و پس از آن، صبحانهی ذلیلی که داده شده بود را نوش کردم.تا یک ساعت بعد که با چند نفر گپ زده بودم، متوجه شدم انرژیام خیلی بیشتر از دیگران است و این باعث میشود حوصلهام را نداشته باشند، چرا که همهشان تازه و به زور از رختخواب بلند شده بودند و من، برعکس آنها، ۴ ساعت بود که روزم را آغازیده بودم. بعد از دوش گرفتن کمی روی تخت ولو شدم و به پیشرفتم در دویدن فکر کردم. به این که حین دویدن که برایم ساده و فان و فرحبخش شده، به این فکر میکردم که میتوانم مابقی کارها را هم به همین سادگی انجام بدهم. حتی یک لحظه دلم خواست بروم یک موضوع جدید را شروع کنم و به همه رو برق، ما رو گاز ادیسون...ادامه مطلب

ما را در سایت همه رو برق، ما رو گاز ادیسون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 56 تاريخ: سه شنبه 18 مهر 1402 ساعت: 10:54

زهرا سادات- ۳۷ ساله، تا چند هفته پیش آبلهمرغون داشت، حالا ولی خوب شده، در عوض دخترش ازش وا گرفته، البته خودش میگه چیز خاصی نیست و به دخترکوچولش فقط چندتا دونه زده. حالا میخواد ببره بچهش رو واسه چند روز بذاره پیش والدین مسنش.آخه داره میره کربلا، با خوشحالی میگه که یکی از آشناهاشون کاروان میبره و خیلی یهویی جور شده براش، کارای خدا بوده، کار خود امام حسین بوده که طلبیده و اینطور یهویی پاسپورتش جور شده.بهش میگن نمیترسی این بیماری به والدین پیرت  منتقل بشه؟ این بیماری توی سن بالا میتونه تبدیل به چیز خطرناکی بشه. زهرا سادات با خنده میگه «نه، انشالله، چیزیشون نمیشه».میگن نمیترسی اونجا کسی رو مریض کنی؟ میگه «نه بابا، این مدت هم همه جا رفته و بچهش هم توی کلاسهای تابستون بوده و غیره، خلاصه که هیچکس هیچیش نشده».فرانَک - ۲۵ ساله، دو سال دیگه رسما پزشک میشه، دختر خوشپوش و جذابی که آیندهی درخشانی داره. به خاطر این که چند روز دیگه قراره بره سراغ درس و دانشگاهش، و این مدت هیچ مسافرتی نرفته، از طرف خواهر بزرگترش دعوت میشه به یه سفر کوتاه.اونجا توی ویلا، همه چیز با خودش آورده بوده، از لنز رنگی گرفته تا انواع و اقسام لوازم آرایش. اما هرگز به فکرش نرسیده که واسه خودش یه روبالشتی یا ملافه بیاره، که اگر میزبان تشک و رختخوابی در اختیارشون گذاشت، اونها رو کاور کنه و استفاده کنه.فرانک، این دختر شیکپوش و زیبا، که قراره ۲ سال دیگه پزشک بشه، ۲ تا از شلوارهاش رو توی ویلا جا میذاره و با لنزهای رنگی و لوازم آرایش مفصلش، برمیگرده خونهشون تا برای ترم تحصیلی آینده آماده بشه.شما اگر بودید، با کدام یک از این دو شخصیت تخیلی که بینهایت هم زیبا هستند، ازدواج میکردید؟ عدد گزین همه رو برق، ما رو گاز ادیسون...ادامه مطلب

ما را در سایت همه رو برق، ما رو گاز ادیسون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 46 تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1402 ساعت: 17:12

صفحه بندی