پشتکوه 1

خرید بک لینک

خب...

نمیدونم از کجاش تعریف کنم. از اولش بگم که یارو از خدا و پیغمبر و اماما گرفته تا بقیهی مردم٬ همه رو میگفت خارکسهاند٬ یا از وسطش بگم که بین کوهها و تپهها٬ دنبال یه رودخونه رو گرفته بودیم و در واقع داشتیم از وسط گلههای عشایر رد میشدیم و سگهای گله اصلا از ما خوششون نیومده بود. از 6 ساعت پیادهروی با کولههای سنگین بگم یا از یه نصف روز خیره شدن به یه منظره و لذت بردن. از صدای گرگها وسط شب بگم یا از چالش روبهرو شدن با سگها. از آدمایی که دیدم بگم یا از حس و حال خودمون. از آخرش بگم که صبح بیدار شدیم و منظرهی خیره کنندهی روبهرو از توی چادر دلمون رو ربود٬ یا از...

نمیدونم از کجاش بگم. حالا فعلا از اون وسطاش شروع میکنم:


عصر میرسیم میدونک. این روستاها٬ روستاهای عشایره. یعنی پاییز و زمستون هیچکس توش زندگی نمیکنه. منطقه کاملا کوهستانیه و از شهریور شروع میکنه به سرد شدن و بارون و برف. وقتی هوا سرد میشه٬ دامها رو میبرند سمت دزفول و خرمآباد. تعجب میکنند که ما بدون ماشین و پیاده اومدیم اینجا. بهشون میگیم که فردا صبح میخوایم بریم پشتکوه. میگن پیاده که نمیشه. میگیم با ماشینای توی جاده میریم. میگن نه اونطرف امن نیست. هم خرس و گرگ و گراز داره و هم آدماش نامردند. میگیم مگه بختیاری نیستند؟ میگن چرا٬ ولی لاشیاند. امن نیست.

[من حدس میزنم که با هم اختلاف طایفهای داشته باشند که اینطوری حرف میزنند.]

به هر حال ما رو از رفتن منصرف میکنند. در عوض میگن بریم سرداب. میگن پیاده یک ساعت راهه. تصمیم میگیریم فردا صبح بریم سرداب. برای شب موندن یه کلبه پایینِ رودخونه بهمون پیشنهاد میکنند. پیتر از وقتی اسم گرگ و خرس شنیده٬ تخماش پریده بیخ گلوش و هی از خرس و گرگ سوال میپرسه. از طرفی لحن حرف زدنش زیادی بچهسوسولیه و اینها دستش میندازند و میخندند. منظورم از «اینها» دو تا جوون بختیاریه که ما امشب قراره مهمونشون باشیم: آزاد و کیانوش. کیانوش همسن خودمونه ولی آزاد 26 سالشه. اسمش رو با تراکتور روی یکی از تپهها نوشته و به من نشون میده. لب جاده یه سگ گله رو میبینیم که میخواد سپر ماشینی که داره رد میشه رو بگیره. یک ساعت تا غروب وقت داریم. کولههامون رو میذاریم توی کلبه و با پیتر میریم روی تپههای اطراف. آزاد هم میره برسه به گلهای که از چرا برگشته. هوا فوقالعادهست. منطقه بیش از حد بکره. اینجا حتی موبایل هم آنتن نمیده. دمای هوا بین 12-30 درجهست و سکوت٬ سکوت٬ سکوت.

تاریک که میشه٬ برمیگردیم سمت کلبه. کیانوش نشسته منتظرمون. میگه ما میریم شام میاریم و تا آخر شب پیشتون میمونیم. یک ساعت بعد دوتاشون با تراکتور میان. یه قابلمه برنج و نون و ماست و مرغ دارند. من و پیتر باید آتیش روشن میکردیم اما همینطور نشسته بودیم کنار کلبه و به آسمون نگاه میکردیم. پیتر اصلا بلد نیست مرغ خورد کنه.[راستشو بخواین منم خیلی بلد نیستم قشنگ خوردش کنم.] مرغه یخ زده بود و چاقوی درست و حسابی هم نداشتیم. من و آزاد هر جوری بود خوردش کردیم و زدیم به سیخ. به آزاد میگم ازدواج نکردی؟ میگه «نه دیگه. دیر شده.» میگم 26 سال که دیر نیست بابا. تو شهر 32 سالگی ازدواج میکنند و بعد از هفهش سال هم یا سرطان میگیرن و یا سکته میکنن و ریق رحمت رو سرمیکشند. میخنده و میگه که اینجا 26 سالگی واسه ازدواج دیگه دیره. شام رو میخوریم و با هم خداحافظی میکنیم. میگیم که فردا صبح زود راه میفتیم. پیتر لرزش گرفته. بهش میگم که باید همین امشب بریم ظرفارو بشوریم. میخواد نیاد٬ چون میترسه و سردشه. ولی مجبورش میکنم که بیاد. هوا سرد شده و زیادی ما رو از گرگ ترسوندند. پیتر نور میندازه و من ظرفارو توی آبباریکهای که تا دوماه پیش یه رودخونهی درست و حسابی بوده٬ میشورم. بعد میایم دوباره با هیزمهایی که توی کلبه هست آتیش روشن میکنیم. بودن کنار این آتیش گرم توی یه شب سرد٬ توی یه منطقهی بکر٬ واسه ما به منزلهی همون بهشتیه که آخوندا وعدهش رو میدن. پیتر میره بخوابه. من همچنان کنار آتیش میشینم.

14 تیر/ ساعت 00:52

همه رو برق، ما رو گاز ادیسون...

ما را در سایت همه رو برق، ما رو گاز ادیسون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 177 تاريخ: چهارشنبه 21 تير 1396 ساعت: 17:56

صفحه بندی