گرسنه

خرید بک لینک

تمرکز ندارم. عصر از خوف خدا غش کردم و در نتیجه حالا خوابم نمیاد. دل و دماغ هیچ کاری نیست. حالم خوش نیست. فکر کنم دلِ هیشکی اندازهی من به تموم شدن دنیا رضا نداشته باشه. رخوت عجیبی روی تخت افتاده. یه وجود مشمئز کننده. هیشکی خونه نیست. نمیدونم کجان. میلی هم برای اینکه بهشون زنگ بزنم ندارم. در عین حال یه دلشورهی مسخره دارم که مطمئنم با فهمیدن اینکه والدینم کجا هستند هم، برطرف نمیشه. من اصلا کاری بهشون ندارم. نه نیاز عاطفی، نه نیاز روحی٬ نه نیاز به کمک فکری، نه نیاز به همدلی و همراهی. با اینکه تو یه خونه زندگی میکنیم ولی زیاد همدیگه رو نمیبینیم. یا من خونهام، اونا نیستند و یا اونا هستند و من نیستم. الان دو روزه که خونه نیومدند اما مسواکهاشون توی جا مسواکی هست.

حالم خوش نیست، دل و دماغ هیچ کاری رو ندارم. اینارو یه بار گفتم. ولی اشکالی به تکرارش نیست. چون تنها چیزی که حالا هست، همینهاست. خونه بوی یه جور تعفن گرفته. رفتم آشپزخونه و ظرفها و قابلمههای توی سینک رو شستم. بوی تعفن میومد، اما نه از توی سینک. همین حالا هم میاد. پنجره بازه و هوای خنک اتاق رو پر کرده. انگار یه جایی زخمهای عمیقی ایجاد شده و مدتهاست بهش رسیدگی نشده و بدجوری دچار عفونت شده. گرسنهام.

شبها، حدود ساعت ۱۱ تا ۱۲ که برمیگردم خونه، به شدت گرسنهام. همهی وجودم از گرسنگی بیتابه. همهی خوردنها، خواب رفتنها، همش به خاطر گرسنه بودنمه. هرگز خسته نمیشم. هرگز خسته نبودم. همیشه گرسنه بودم. یه گرسنگی عمیق که نمیدونم با چی پرش کنم. با چه کسی، با چه حرفی.

تعفنی که روی تخت افتاده، آرومآروم با نوشتن همین حرفها به خواب میره. پرده با آهنگ باد، جلوی پنجره میرقصه.

همه رو برق، ما رو گاز ادیسون...

ما را در سایت همه رو برق، ما رو گاز ادیسون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 150 تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1396 ساعت: 19:06

صفحه بندی