هارد هاگ

خرید بک لینک

هر کدوم یه فاز جداگونهای داریم. دنیاهامون از هم فاصله گرفته. من با الکسی از ۱۳ سالگی دوستیم. منظورم یه دوست مدرسهای ساده نیست، با هم بزرگ شدیم. با مندی از ۱۶ سالگی... با megi از ۱۲ سالگی... و غیره. درسته که حالا توی ivory tower خودم زندگی میکنم، اما قبلا اجتماعیتر بودم. ما با هم بزرگ شدیم. ولی حالا فاصلهمون خیلی زیاده. خیلی خیلی زیاد. دیر به دیر هم رو میبینم. اما هر وقت همدیگهرو میبینیم، همدیگهرو در آغوش میفشاریم. همدیگه رو بغل میکنیم. من با این همه پارانویا و منفیبافی، حس خوبی به این رفتارِ بی غل و غش و بیتزویر دارم. دست و روبوسی نمیکنیم. فقط بغل گرفتنه. من حتی گاهی سلام هم نمیکنم. فقط لبخند و بغل.

مندی قد بلندی داره... نمیدونم چه قدر... شاید بیشتر از ۱.۹۰ متر. وزن زیادی هم داره...شاید بیشتر از ۱۲۰ کیلوگرم. به هر حال مرد بزرگیه. هر چند که مغز کوچیکی داره. وقتی بغلش کردم، بهش گفتم؛ وای مندیجون... چه آغوش نرم و گرمی داری... آدم وقتی یه رفیق مثه تو داشته باشه که بتونه اینطوری تو آغوشش گم شه، اصلا چرا باید بره دخترای مردوم رو بغل کنه یا زن بگیره؟

مندی هم از آغوش من تجلیل کرد و گفت؛ آدم وقتی تو رو بغل میکنه، انگار یه تیرآهن بغل کرده، یه تیکه چوب. نه نرمی... نه گرم.

به خاطر این اغراق و سیاهنماییِ توهینآمیزش٬ تهدید کردم که؛ ممههاتو نیشگون میگیرماا

اونم خیلی محکم گفت که؛ جرت میدم اگه دست گذاشتی.

و چون پاسخش خیلی جدلی و قاطع بود٬ نسبت به این حرکت تهاجمی دلسرد شدم و ترجیح دادم همونطور تو آغوشش در صلح و صفا مأوا بگیرم.

همه رو برق، ما رو گاز ادیسون...

ما را در سایت همه رو برق، ما رو گاز ادیسون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 162 تاريخ: جمعه 7 آبان 1395 ساعت: 9:28

صفحه بندی