میگم ما از بس دمبال خدا میگردیم، خودمون رو فراموش میکنیم. ما به قصد پرواز زندگی میکنیم. جسم پرواری نداریم. ما ریقویان این عالمیم. ریقویان خداجو.
گفت خداجو؟ تو؟
گفتم ها. نیچه که خدا رو به صلابه میکشه، بیشتر از خیلیها عاشق خداست و خدا رو میشناسه. ما هم همینطور دشمن اول و آخرمون خداست. بقیه همه به کنار، فقط خدا. آخر این کارزار همآغوشیه. بچهای به دنیا میاد به نام عشق. ما تو آسمونا سیر میکنیم.
کسی که پیوسته داره با خودش و خدا میجنگه، دیگه چی ازش میمونه؟ دیگه دل و دماغی واسش میمونه که با خلق خدا بجنگه؟ سرشون داد بکشه؟
گفت خوب بلدی گودرز رو بندازی بغل شقایق؟
گفتم ها ما ریقوها اگه نتونیم حرف مفت بزنیم و شما غولا رو خر کنیم، پس به چه درد دیگهای میخوریم؟
تا کنون نمیدانستم که ضد مسیح نیز مانند مسیح مبارزه میکند و رنج میکشد و گاهی، در لحظات تشویش چهرهشان یکی مینماید.
بیخبران میگن؛ خیر و شر در جدالند. عدهای یک قدم فراتر نهاده و میگویند خیر و شر دوستند. برخی نیز بازی زندگی و مرگ را در این خاکدان، با نگاهی شاهینوار در آغوش میکشند و شادمان از این هماهنگی، میگویند؛ خیر و شر یگانهاند.
اظهارت او(نیچه) کفرآلود و ابرمردش جلوهی قتل خدا را داشت. در عین حال، این عصیانگر، افسونی رمزآلود داشت. سحر کلماتش آدم را گیج و سرمست میساخت. به رغم خویش، درد و حمیت و صفای او را میستودم. قطرههای خون را نیز که بر ابروانش جاری میشد. گویی این ضد مسیح هم تاج خار بر سر داشت.
تمام زمستان را در این نبرد سپری کردم. با گذشت زمان، عرصهی جنگ تنگتر میشد. نفس دشمن را فرو میدادم. کینه دگرگون میشد و جنگ، بیآنکه بدانم، بدل به آغوش گرفتن شد.
مسلما دو گونه از مردمان میتوانند در چنان بیابانی به زندگی تن دردهند. دیوانگان و پیامبران. آنان که حتی به عصیان بر ضد خدا برمیخیزند و بیهراس در برابر او میایستند. خدا ایشان را میبیند و افتخار میکند. زیرا نفخهی او در آنان هرز نرفته است. در آنان خدا تن به ذلت انسان شدن نداده است.
و اما من، پدر، اهل بدعتی دیگر هستم؛ همواره نا آرام. از کودکی تا به حال میجنگیدهام
با که؟ ... دوباره گفت؛ با که؟ سپس بر روی من خم شد و صدایش را پایین آورد. «با خدا؟»
بلی... پدر، آیا این یک مرض است؟ راه درمانش چیست؟
امیدوارم که هیچگاه درمان نشوی. وای به حال تو اگر با همشأن یا دونشأن خودت جنگ میکردی. اما از آنجا که با خدا جنگ میکنی، وای به حال تو اگر از این مرض شفا یابی.
یک شب در خواب، خود را به صورت حکیمی بزرگ در اورشلیم میدیدم. قادر بودم از جسم جنزدهها، جنها را بیرون بیاورم. مردم از سراسر فلسطین برایم مرض میآوردند و یک روز، مریم، زن یوسف از ناصره رسید پسر دوازدهسالهش عیسی را آورده بود. در حالی که به پاهایم میافتاد، با چشمان اشکبار فریاد زد؛ ای حکیم نامی، بر من رحم کن و پسرم را درمان کن. او جنهای زیادی در خود دارد.
پدر و مادر عیسی را بیرون فرستادم. تنها که شدیم، دستش را نواختم و پرسیدم؛ فرزندم، تو را چه میشود؟ کجایت درد میکند؟
با اشاره به قلبش جواب داد؛ اینجا... اینجا
خوب، تو را چه میشود؟
خواب و خوراک ندارم در کوچهها میگردم و میجنگم
با که؟
با خدا. انتظار داری با چه کسی دیگر بجنگم؟
یک ماهی او را نزد خود نگه داشتم. ناز و نوازشش کردم. داروی گیاهی به او خوراندم. او را در دکان نجاری گذاشتم تا صنعتی بیاموزد. با هم به گردش میرفتیم و برای او از خدا حرف میزدم. گویی خدا دوست و همسایهای بود که عصرها میآمد و با ما بر روی سکو مینشست و حرف میزد. در پایان یک ماه، عیسی خوب خوب شده بود. دیگر با خدا نمیجنگید. انسانی مثل دیگر انسانها شده بود. به جلیله عزیمت کرد و بعدها فهمیدم که بهترین نجار ناصره شده است....»
میفهمی؟ عیسی شفا یافت. به عوض نجات دنیا، بهترین نجار ناصره شد. و این فاجعهست. خیال کردی معنی مرض و عافیت چیه؟
ما را در سایت همه رو برق، ما رو گاز ادیسون دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 136