بابابزرگم، یعنی بابای بابام حدود سی سال پیش مُرد. انگار داشته از خیابون رد میشده که یه جوون الدنگ با ماشین میزنه زیرش. چند روز بعد هم مستِ جمالِ ملکالموت میشه. مامانبزرگم، یعنی مامانِ بابام تا همین چندسال پیش که میتونست راه بره و آلزایمر از بند گذشته و حال رهاش نکرده بود، شوهرش رو نفرین میکرد. بابام بهش میگفت «این چه حرفیه آخه؟» «چیکار کنم که حلالش کنی؟» اما مامانبزرگم کینهای بود. تموم این سی سال، مرغش یه پا داشت، یا به تعبیری؛ اصلاً پا نداشت. بابابزرگم آدم باسوادی بوده. به دورهی خودش آدم روشن و اهل مطالعهای محسوب میشده. اون اواخر رئیس بانک بوده و جایگاه اجتماعی خاصی هم داشته. مامانبزرگم سواد نداشته ولی در عوض زن خوشگلی بوده. در کنار خوشگل بودن، فعالیت دیگهای که بهش اشتغال داشته، اقامهی نماز و ذکر خدا بوده. خوب یادمه سالها قبل از اینکه آلزایمر از بندِ بهشت و جهنم رهاش کنه، خودش رو ملزم میدونست که برای هر وعده نماز(حتی نماز صبح) به مسجد بره. نماز شبش هم هیچوقت ترک نمیشد. چند سال پیش به درجهای از عرفان رسیده بود که به جای ۲ رکعت، ۱۰-۲۰ رکعت نماز صبح میخوند؛ نماز میخوند، خوابش میبرد، همه چیز یادش میرفت، بیدار میشد، دوباره نماز میخوند، میخوابید، یادش میرفت، دوباره نماز میخوند و الی آخر. اون چندسال از شب تا صبح nonstop در حال چرت زدن- وضو گرفتن- نماز خوندن بود. حالا اما به کلی خدا رو فراموش کرده. انقدر خمیده شده که قامتش در اولین نگاه شکل حرف U رو به ذهن متبادر میکنه. همیشه سرش رو به پایینه. مثل یه گل آفتابگردونِ سنگین که ساقهی خمیدهش منتظر چیده شدن و سبک شدنه.
این خونهی قدیمی، خونهی مامانبزرگ و بابابزرگم بود. به سبک همهی خونههای قدیمی یه ایوون بزرگ داشت، یه حیاط بزرگ که دور تا دورش اتاق و پنجره بود، وسط حیاط یه باغچهی بزرگ و یه حوض بود که من ماشینام رو-چون علاقهای بهشون نداشتم- مینداختم توی راهآبش و بعد به خاطرش ملامت میشدم. توی باغچه یه بوتهی گلمحمدی خیلی بزرگ بود. عطر گلهای صورتیش هنوزم که هنوزه توی ذهنم هست. درختای دیگه مثل توت، انگور و گردو هم بودند. اون سالها مامانبزرگم طبقهی همکف خونهی عموبزرگه زندگی میکرد و ما چون خونه نداشتیم، اینجا زندگی میکردیم. بعد از اینکه فروخته شد٬ چندسال شده بود شعبهی شورای حل اختلاف و حالا هم دیگه نمیدونم اصلاً وجود داره یا نه.
قراره چند ماه دیگه عمو بشم. حتی استفاده از لفظ «عمو» هم به نظرم مسخره و تکاندهنده میاد. باورش سخته که بیشتر از بیست سال از این حرفها گذشته. انگار که اصلا این خاطرهها، این خونه، این دوران هرگز وجود نداشته. انگار یه جایی وسط این رودخونه گم شده باشی، حساب و کتاب همه چی از دستت در رفته باشه و هر اتفاق جدیدی به نظرت غریب بیاد.
ما را در سایت همه رو برق، ما رو گاز ادیسون دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 153