صبح بود و هوا سرد و صاف و باد و باد و باد. اولین نگاهش کارم رو ساخت، کارم رو یکسره کرد، حرفی باقی نذاشت. یه دختر خوش قد و بالا، با موهای مشکی و کمند. تنها تماشای تاب اون موها برای غرق شدن و بستن چشمها تا ابد کفایت میکرد. برای بردن هوش از سر اصلا نیازی به حضور ویرانکنندهی چشمهاش نبود. پیچ و تاب موهای سیاهش بلندی پیشونیش رو قایم میکرد. آشفتگی موها پشت کمرش تمثیلِ زیبایی از آزادی بود. تصویر عجیبی شکل گرفته بود: تقابل یه دختر ۱۷۴ سانتی فرشتهرو. با من، یه مرد ۱۵۴ سانتیِ کچل. با یه شکم بد شکل و یه کون طاقچه. و همچنین یه دماغِ بیش از حد.
حالا تو که داری اینها رو میخونی، به من بگو توی این تصویر چی میبینی؟ چی دیده میشه توی این تصویر؟ فاصله. فاصلههای زیاد. گاهی ۲۰ سانتیمتر، دورترین فاصلهی دنیاست. چه عهد شوم غریبی. بحثِ «من چشم از اون چگونه توانم نگاه داشت» نیست. بحث، بحث فاصلههاست.
من، یه مرد ۱۵۴ سانتیمتری کچل، با یه کون طاقچه و یه دماغ بیش از حد. و اون، یه دختر ۱۷۴ سانتیمتری با موهای کمند و سیاه، پیشونی بلند و چشمهای دیوونهکننده. و تو، توی این تصویر، چی میبینی؟
ما را در سایت همه رو برق، ما رو گاز ادیسون دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 154