
آه اسمورودینکامدتهاست که برایت چیزی ننوشتهام. و این گواهی بر ناپایداری شعلهی عشق است. اکنون نیز چیزی برای گفتن پیدا نمیکنم. حتی وقتی به «چیزی گفتن» فکر میکنم، نوعی فشار عصبی را احساس میکنم و حالا که این را گفتم، موجی از غم به صخرههای فرسودهی تنم کوبیده شد. و بلافاصله، ترس از اضمحلال این فرسودگی، موجِ غم را به حاشیه برد. همینکه مینویسم، هر جمله موجب آفرینش احساس و هیجانی نو میشود. و راستش خودم هم حالم از این پرداختن به جزئیات به هم میخورد. همچنین از تکرار گفتن اینکه نسبت به همه چیز زیا...
ادامه مطلب
اولش حس کردم که چرا محیط اینجوریه. حتی به ذهنم رسید که؛ این احمقا چرا تو دستشویی پرده کشیدند؟ اما حواسم بیشتر پیش عینکم بود که واسه چندمین بار پیاپی یادم رفته بود بیارمش و تف...تف به این حواسپرتی. دوسال بود که چشم چپم ضعیف بود. محلش نمیذاشتم. اما یهو خیلی کور شدم. بدون عینک کمیتم لنگ میشه. فکر اینکه کار انبار رو قبول کنم یا نه. و اگه قبول کنم همه وقتم رو میگیره. فکر اینکه اصلا من حقوق اینطوری، پول اینطوری به چه دردم میخوره. فکر اینکه با این کار بیشتر میرم سمت انزوا. فکر اینکه انزوا تا این حد، خو...
ادامه مطلب