
دیشب ملکالموت اومد به خوابم. گفت؛ هوی گفتم؛ ها ملک؟ دوباره گفت؛ هوی گفتم؛ ها؟ بنال؟ گفت؛ ها...اخیرا یه نیگا به پستات انداختی؟ [رفتم یه نیگا به پستام انداختم... دیدم همش حول مرگ میچرخه.] گفتم؛ خو که چه؟ هاع؟ گفت؛ همش داری در مورد من حرف میزنی! گفتم؛ خب؟ هاع؟ هاع؟ گفت؛ اینایی که میان اینجارو میخونند، ۲۰-۲۲ سالهشونه حدودا... چیکار داری که هی حدیث مرگ در گوششون میخونی؟xa0 گفتم؛ ها ملک. گفت این حرفای تو به درد مسجد و دیر و صومعه و سالک و عارف و مریض و اعدامی و تارک دنیا میخوره... نه اینجا... یه کم کس...
ادامه مطلب