
ادامه مطلب...
ادامه مطلب
برای چندمین باره که این خوابو میبینم؛ «دارم واسه خودم راه میرم. دوتا پلیس یا لباسشخصی بهم میگن که برم نزدیکشون. نزدیک که میرم یکیشون دستبند در میاره و اون یکی٬ دستم رو میگیره. خیلی سریع اتفاق میفته. منم دستم رو میکشم، میزنم، هُل میدم و شروع میکنم به دویدن. از روبهرو چندنفر رو میبینم که بیسیم...
ادامه مطلب
به مندی گفتم «بیخیال شو. اینا همشون لاتاند، میگیرن جر و واجرمون میکنند». مندی که مغلوب هیجان جوانی شده بود، گاز داد طرفِ یارو. یارو خودش رو پرت کرد جلوی ماشین و با لهجه گفت؛ «بیا پایین تا خارتو بگام بچهکونی.» یا یه همچین چیزی.xa0مندی رفت پایین. دقیقا متوجه نشدم که چرا از ماشین پیاده شد. رفت که خارش رو بگان؟ یا رفت که نذاره خارش رو بگان؟ xa0نمیدونم. بحث پیچیدهایه که فعلا مجال پرداختش نیست. ادامه مطلب...
ادامه مطلب