
همین الان اتفاق افتاد.بی هیچ جلوهی ویژه یا های و هویی این اتفاق میافته. سقف آسمون باز نمیشه، صدای رعبآوری بلند نمیشه. انگار یک لحظه پرده کنار میره و رد محوی از حقیقت توی کاسهی چشم بازتابیده میشه. یک لحظهی خیلی کوتاه. در حال لم دادن، نشستن، راه رفتن... معمولا وقتی که مغزم آرومه، مشغول کلمه نیست. در یک آن همه چیز به نظر بیمعنا میرسه. و این «همه چیز» رو میشه در یک کلمه خلاصه کرد؛ زندگی من. این شکافِ بیمعناییِ زندگی دقیقا از دل زندگی به من میتابه یا من اون لحظه به بیرون از جریان زندگی پرتاب می...
ادامه مطلب