
امشب آرزو کردم. آرزو چیزیه که به ندرت میکنم. حتی شاید هیچوقت آرزویی نکرده باشم. ولی امشب (که در حالت رسمیش صبح محسوب میشه) که خوابم نمیبره و فردا قراره روز شلوغی رو در پیش داشته باشم، از خدای بزرگ و مهربون خواستم که یه چی مثه جام جهانبین بهم عطا کنه (آمین یا ربالعالمین) تا بتونم از توش جهان رو بنگرم. باهاش بازی کنم، دقیقترین و درستترین جواب برای سوالاتم رو توش پیدا کنم. چه قدر احساس احمقانهای دارم به همه چیز. دوست دارم یه وصیت کنم همینجا. روی سنگ قبرم بنویسید «احمقی که از احمق بودن وحشت داشت». ...
ادامه مطلب